تبلیغات
در سایه سار عشق - حدیث كُمَیل ، قوى‏ترین دلیل ولایت فقیه است

در سایه سار عشق

با ولایت زنده ایم

  حدیث كُمَیل ، قوى‏ترین دلیل ولایت فقیه است

أعُوذُ بِاللَهِ مِنَ الشّیْطَانِ الرّجِیمِ                                       

وَ صَلّى اللَهُ عَلَى سَیّدِنَا مُحَمّدٍ وَ ءَالِهِ الطّیّبِینَ الطّاهِرِینَ

وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَى أعْدَآئِهِمْ أجْمَعِینَ مِنَ الْأنَ إلَى قِیَامِ یَوْمِ الدّینِ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوّةَ إلّا بِاللَهِ الْعَلِىّ الْعَظِیمِ

بحث پیرامون حدیث كمیل بن زیاد بود ، كه خاصّه و عامّه آنرا نقل كرده‏اند . كمیل میگوید : أمیرالمؤمنین علیه السّلام دست مرا گرفت و به صحرا برد و نفس عمیقى كشید و مطلب را اینچنین شروع فرمود : یَا كُمَیْلُ ! إنّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا ؛ فَاحْفَظْ عَنّى مَا أَقُولُ لَكَ !

مدار سخن حضرت در تمام مسائلى كه در این فقرات براى كمیل بیان كرده‏اند ، روى علم و عالِم است ؛ و مطالبى را كه براى كمیل مى‏گویند ، راجع به علم و أهمّیّت و درجه علم و كمال علم است .

كمیل مرد بزرگى بود ؛ و اگر نتوانیم او را از أصحاب درجه أوّل أمیرالمؤمنین علیه السّلام مانند : میثَم تَمّار یا حُجْربن عَدىّ یا رُشَیْد هَجَرىّ یا حبیب بن مظاهر بشماریم ، لاأقلّ باید او را از أصحاب خاصّ و از بزرگان شیعیان أمیرالمؤمنین علیه السّلام بدانیم . و همین مطالبى را هم كه حضرت به او مى‏گویند ، و یا آنچه را كه در جواب از سؤال : مَاالْحَقیقَة؟ (كه حدیث معروفى است) بیان مى‏كنند ، دلالت بر شخصیّت و بزرگوارى او مى‏كند .


حضرت مى‏فرمایند : این دلها ظرفهائى است ، و بهترین آنها دلى است كه ظرفیّتش بیشتر باشد ؛ و ظرفیّت دل به علم است . و در این زمینه مطالبى را بیان مى‏كنند ، تا به آنجا كه میگویند : أُولَئِكَ خُلَفَآءُ اللَهِ فِى أَرْضِهِ . این أفراد ، حُجَج إلهیّه و علماى ربّانى و خلفاى پروردگار در روى زمین هستند ؛ و ولایت از آنِ ایشانست . حضرت خلافت را در میان اینها منحصر مى‏فرماید .

یعنى میخواهد بفرماید : خلافت إلهیّه در روى زمین فقط به علم است . و هر دلى كه ظرفیّتش از علم بیشتر باشد ، سهمیّه بیشترى از ولایت دارد . و ولایت كلّیّه إلهیّه از آنِ كسى است كه علمش مطلق باشد . و از آن گذشته ، أفرادِ دیگر بحسب درجات قلب و إدراك و علومشان از ولایت برخوردارند . و هر إنسانى كه به علوم واقعیّه و حقیقیّه إلهیّه برسد ، به مقدار وصولش از این مقامِ خلافت و ولایت سهمیّه گرفته است .

سپس حضرت مردم را به سه دسته قسمت نموده ، مى‏فرماید : النّاسُ ثَلاَثَةٌ : فَعَالِمٌ رَبّانِىّ ، وَ مُتَعَلّمٌ عَلَى سَبِیلِ نَجَاةٍ ، وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ .

النّاسُ‏ثَلاَثَةٌ . «مردم ، همگى بدون استثناء سه دسته هستند ؛ یا عالم ربّانىّ ، یا متعلّم در راه نجات ، و یا غُثاء و أفراد بى شخصیّت و بى أصالتى كه مانند پشه‏ها و مگس‏ها در فضا منتشرند ، و این طرف و آن طرف بدنبال هر صدائى مى‏روند و با هر بادى به حركت در مى‏آیند.»

از اینكه حضرت مى‏فرماید : النّاسُ ثَلاَثَةٌ ، «تمام أفراد مردم از این سه دسته خارج نیستند» معلوم مى‏شود كه خودشان هم داخلند . زیرا خود حضرت هم جزء أفراد مردمند ؛ و این تقسیمى كه مى‏كنند شامل خودشان هم مى‏شود .

و بعد إدامه مى‏دهند تا مى‏رسد به این جمله كه مى‏فرمایند : الْعُلَمَآءُ بَاقُونَ مَا بَقِىَ الدّهْرُ ؛ أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ ، وَ أَمْثَالُهُمْ فِى الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ .«علماء باقیند تا هنگامى كه روزگار باقیست ؛ گرچه بدنهاى آنها در زیرزمین رفته و پوسیده باشد ، و لیكن أشباح و أمثال و آثار آنها در دلها موجود است.» و مسلّم است كه : الْعُلَمَآءُ بَاقُونَ مَابَقِىَ الدّهْرُ ، نیز شامل حال خودشان هم میشود ؛ زیرا حضرت نمى‏خواهند خود را از این معنى استثناء كنند .

سپس میفرماید : هَا ! إنّ هَبهُنَا لَعِلْمًا جَمّا لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً ! «آگاه باش ! در این سینه علم تراكم پیدا كرده ؛ اى كاش كه حاملینى پیدا مى‏كردم!» أمّا صد حیف و افسوس كه كسى را پیدا نمى‏كنم تا علمم را به او آموخته ، او را حامل علم خود قرار بدهم ! چرا ؟ براى اینكه این علمائى كه اكنون در میان مردم هستند ، از این چهار طبقه خارج نیستند (و هیچكدام از اینها به درد نمیخورند) زیرا كه آنان :

یا از علمائى هستند كه : فهمشان ، إدراكشان ، ذِكاوتشان خوب است و گول نمیخورند ، و لیكن از جهت إیمان داراى ثُبات و قرارى نیستند كه من بتوانم نسبت به آنان سكون خاطر و آرامش دل داشته باشم . اینها أفرادى هستند كه دین را آلت دنیا قرار داده ، و به علوم خود و نعمتهاى خدا پشت گرم شده ، و بر أولیاء خدا مى‏تازند ، و بر عباد خدا و بندگانش غلبه و خودفروشى و تَعَظّم مى‏كنند .

و یا از أفرادى هستند كه : مُنقادند ، مُطیعند ، مأمونند ، أمّا فكرشان قوىّ نیست ؛ گول مى‏خورند ، ساده‏لوحند و با مختصر شكّى از راه بیرون مى‏روند . اینها هم به درد نمیخورند ؛ زیرا اینها هم قابلیّت و ظرفیّت براى تحمّل علم مرا ندارند .

و یا اینكه از علمائى هستند كه : فكرشان لذّت و شهوت بوده ، عنان گسیخته در لذّات نفسانى و شهوت‏رانى ، به أنحاء و أقسام لذّت و شهوت ، أعمّ از مادّى و اعتبارى و حبّ جاه و ریاست غوطه ورند . اینها عاشق همین اسم و رَسم ، مقام و منزلت ، حبّ جاه و أمثال اینها هستند .

و یا اینكه فریفته جمع أموال دنیوى و مست گردآورى و ذخیره نمودن حُطام هستند ؛ و در اینصورت این دو دسته هم نمیتوانند پاسداران دین و حامیان شریعت مبین باشند . آرى ، چقدر چهارپایان چرنده به اینها شباهت دارند ! و با این كیفیّت و چنین وضعیّت است كه علم در أثر مردن عالمان مى‏میرد .

پس هیچیك از این أقسام چهارگانه نمیتوانند حامل علم بوده باشند ؛ زیرا ما روایت داریم كه : حكمت را به غیر أهلش نیاموزید ! كسى كه حكمت را به غیر أهلش بیاموزد ، مانند كسى است كه گلوبند مرواریدى را بر گردن خِنْزیرى آویزان كند . حكمت را به ناأهلان نیاموزید كه به حكمت ظلم كرده‏اید ! و از آموختن حكمت به أهلش دریغ نكنید كه بر أهل آن ظلم نموده‏اید !

سپس مى‏فرماید : اللَهُمّ بَلَى ! لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجّةٍ ؛ إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا ، أَوْ خَآئِفًا مَغْمُورًا ، لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَهِ وَ بَیّنَاتُهُ ؛ وَ كَمْ ذَا ، وَ أَیْنَ أُولَئِكَ ؟!

آرى ! یك دسته بسیار بسیار اندكى هستند كه آنها متعلّم در سبیل نجاتند ، و به آن مقام علماى ربّانى خواهند رسید ، و از أفراد كُمّلِ روى زمین مى‏شوند كه من مى‏توانم علمم را به آنها بیاموزم ؛ أمّا افسوس كه چقدر تعداد آنها كم و اندك است ! كجا إنسان آنها را پیدا كند ؟

این چهار طبقه از علماء همه جا را پر كرده‏اند ؛ سیاهى جمعیّت را گرفته‏اند ؛ و لیكن إنسان آن أفراد اندك را كجا بیابد ؟! خدا كه زمین را از حجّت خالى نمى‏گذارد !

أفرادى براى دستگیرى از بندگان پروردگار قیام به حقّ مى‏كنند ؛ و بر شخصیّت خود سوار ، و بر علوم و أصالت خود متّكى هستند ؛ أمّا اینها خیلى كم‏اند . كَمْ ذَا ، وَ أَیْنَ أُولَئِكَ ؟ «چند نفرند و كجا هستند؟!»

إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا ؛ اینها «یا در میان مردم شناخته شده و ظاهرند» كه ما در طول غیبت ، از این أفراد بزرگ داشته‏ایم . مانند : شیخ مُفید ، سیّد مُرتَضى ، علاّمه حِلّىّ ، ابن فَهْد حلّىّ ، سیّدابن طاووس ، سیّد بحرالعلوم و آخوند ملاّ حسینقلى همدانىّ ، رضوانُ الله علیهم . اینها مشهور بودند ، و قیام به حقّ مى‏كردند ، و مردم را به آبشخوار حقّ دعوت نموده و إیصالِ به واقع مى‏كردند .

أَوْ خَآئِفًا مَغْمُورًا «و یا در زمانى ترسان و مستورند.» مثل : میثم تمّار ، حُجْر بن عَدىّ ، رُشَیْد هَجَرىّ ، سعید بن جُبَیْر ، حبیب بن مظاهر ، شهید أوّل ، شهید ثانى ، قاضى نور الله شوشترىّ و أمثال اینها ، كه حقیقةً اینها حُجَجِ إلهیّه و پاسداران دین و مذهب ، و نگهدارندگان شریعت بوده‏اند . أمّا كجا هستند ؟ و چند نفر هستند ؟ چند قرن مى‏گذرد و إنسان نمى‏تواند دو سه نفرى بیشتر از اینها را با این كمالات پیدا كند ! و لذا مى‏فرماید : چقدر اینها كم هستند ؟!

أُولَئِكَ وَاللَهِ الْأَقَلّونَ عَدَدًا ، وَ الْأَعْظَمُونَ قَدْرًا !«قسم بخدا آنها عددشان در نهایت قلّت ، و قدر و منزلتشان در غایت بزرگى است.» خداوند بواسطه اینها حُجَج و بَیّناتِ خود را حفظ مى‏كند تا اینكه : یُودِعُوهَا نُظَرَآءَهُمْ . «علوم خود را در نزد نُظراء خود به ودیعت بگذارند و بدیگرانى كه مثل خودشان هستند بسپارند» به آنانكه از جهت استعداد و قابلیّت و ظرفیّتِ قلوب و گنجایش وِعاء دل ، نُظراء و أشباه اینها هستند .

اینها بایستى كه حجج و بیّناتِ إلهیّه را به آنها تحویل دهند ، و این أسرار إلهیّه را به آنها بیاموزند . وَ یَزْرَعُوهَا فِى قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ . «و این أسرار و علوم مخفیّه را كه در دسترس كسى نیست ، در دلهاى أشباه خود بكارند.» این أفراد كسانى هستند كه : هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ . «علم از أطراف و أكناف به آنها هجوم آورده ، و آنها را فرا گرفته ، و در دریاهائى از علم غوطه‏ورند ؛ آن هم نه علم اعتبارى و تخیّلى و پندارى ، بلكه حقیقت بصیرت ، و حقیقت إدراك و دانش.»

آنها بر حقیقت معدن علم و سرچشمه علم واقعند ، و با روح یقین مباشرت دارند . و آنچه را كه مُترَفین و لذّت پسندان و نازپروردگان این عالم سخت و مشكل مى‏شمارند ، براى اینها خیلى راحت و آسان و نرم و ملایم است . و آنچه را كه مردم جاهل از آن وحشت دارند ، اینها با آن اُنس دارند ؛ و در دنیا ، با بدنهائى با مردم معاشرت مى‏كنند كه أرواح آنها به محلّ أعلى مُعلّق است . أُولَئِكَ خُلَفَآءُ اللَهِ فِى أَرْضِهِ . «اینها هستند فقط ، جانشینان پروردگار در روى زمین او.» وَ الدّعَاةُ إلَى دِینِهِ . «و داعیان پروردگار به سوى دین او.» ءَاهِ ، ءَاهِ ! شَوْقًا إلَى رُؤْیَتِهِمْ . «آه ، آه ! چقدر اشتیاق زیارت آنها را دارم!»

میثم تمّار از كوفه حركت كرد براى حجّ و وارد مدینه شد ، و خواست حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام را ملاقات كند ؛ حضرت به بیرون مدینه رفته بودند و در مدینه نبودند . وارد شد بر اُمّ سَلِمَه ؛ اُمّ سَلِمَه از او خیلى پذیرائى كرد ، و از او سؤال نمود : «كه هستى ؟! گفت : من میثم هستم . گفت : اى میثم ! رسول خدا در شبهاى تار ترا یاد مى‏كرد و ذكر خیر ترا مى‏نمود ؛ و در شبهاى تار نام و ذكر تو بر زبانش بود» در حالیكه پیغمبر أكرم میثم را ندیده بودند .

پس إنسان نباید تعجّب كند كه : أمیرالمؤمنین علیه السّلام مى‏فرماید : ءَاهِ ، ءَاهِ ! شَوْقًا إلَى رُؤْیَتِهِمْ ! پیغمبر هم اشتیاق به رؤیت اینها دارد . هر كسى كه ولىّ خداست ، او در كانون ولایت پروردگار است ؛ و در آنجا با آنها معیّت پیدا مى‏كند ؛ سلمان هم با أهل بیت معیّت پیدا كرد .

جمله : اللَهُمّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجّةٍ ، إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا ، أَوْ خَآئِفًا مَغْمُورًا ، إطلاق دارد . زیرا لفظ إمام كه اختصاص به أئمّه شیعه دارد ، در این عبارت نیست . (چون در مكتب شیعه روا نیست إنسان لفظ إمام را بر غیر معصوم إطلاق نماید . و لذا شیعه را كه «إمامیّه» مى‏گویند به همین جهت است كه جماعت شیعه منسوبند به إمام معصوم ؛ نه إمام به معنى پیشوا ؛ و إلّا هر دسته و فرقه‏اى باید إمامیّه باشند ؛ چون هر دسته‏اى پیشوائى دارند . و در میان علماى شیعه ، و حتىّ علماى أهل تسنّن مسلّم است كه شیعه داراى این خصوصیّت است كه لفظ إمام را استعمال نمى‏كند مگر در مورد إمام معصوم . و لیكن بین أهل تسنّن و عامّه ، این اصطلاح بر هر زعیم و حاكم و شخص بزرگى إطلاق مى‏شود.)

در این روایت ، لفظ إمام نیست تا اینكه ما بگوئیم : انصراف ، یا اختصاصِ به إمام معصوم دارد ؛ بلكه حضرت بطور كلّى مى‏گوید : زمین از أفرادى كه داراى یقین و علم بوده باشند ، و در كانون علم قرار گرفته و از حُجَج إلهیّه باشند ، خالى نیست . حال یا مشهورند و مردم آنها را مى‏شناسند ، و یا مغمورند و در حبس و زندان ؛ و یا اینكه اگر در زندان و حبس و تبعید هم نباشند ، كسى از حال آنها خبر ندارد و از علوم آنها مطّلع نیست ؛ چون وضعیّت آنها طورى است كه نمى‏توانند علوم خود را إفشاء كنند ؛ در نتیجه ، آن علوم را با خویش به گور مى‏برند .

پس إطلاق این روایت دلالت دارد بر اینكه : أفرادى كه داراى چنین صفات و خصوصیّاتى هستند كه حضرت براى كمیل بیان مى‏فرمایند ، اینان هستند : خُلَفَآءُ اللَهِ فِى أَرْضِهِ ، و صاحبان ولایت .

و از این إطلاق مى‏توانیم در هر سه مقامِ : ولایت در إفْتاء ، ولایت در قَضاء و ولایت در حكومت استفاده كنیم . زیرا كه : أُولَئِكَ خُلَفَآءُ اللَهِ فِى أَرْضِهِ ، إطلاق و انحصار دارد . و بطور كلّى ، حضرت خلافت را در اینجا مقارنِ با علم قرار داده‏اند . و اینها كه در آبشخوار علم و در حقیقت ولایت هستند ، ولایت به تمام شؤونش در اینها جارى است و از اینها تراوش میكند .

علّامه مجلسى در «بحار الأنوار» فرموده است : وَ لَمّا كانَتْ سِلْسِلَةُ الْعِلْمِ وَ الْعِرْفانِ لا تَنْقَطِعُ بِالْكُلّیّةِ مادامَ نَوْعُ الْإنْسانِ ، بَلْ لا بُدّ مِنْ إمامٍ حافِظٍ لِلدّینِ فى كُلّ زَمانٍ ، اسْتَدْرَكَ أمیرُالْمُؤْمِنینَ عَلَیْهِ السّلامُ كَلامَهُ هَذا بِقَوْلِهِ : اللَهُمّ بَلَى ! ـ وَفى النّهْجِ ـ : «لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجَجِهِ ؛ إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا ، أَوْ خَآئِفًا مَغْمُورًا.» ـ وَ فى تُحَفِ الْعُقولِ ـ : «مِنْ قَآئِمٍ بِحُجّتِهِ إمّا ظَاهِرًا مَكْشُوفًا أَوْ خَآئِفًا مُفْرَدًا ، لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَهِ وَ بَیّنَاتُهُ وَرُوَاةُ كِتَابِهِ».

وَ الْإمامُ الظّاهِرُ الْمَشْهورُ ، كَأَمیرِالْمُؤْمِنینَ صَلَواتُ اللَهِ عَلَیْهِ ؛ والْخآئِفُ الْمَغْمورُ ، كَالْقآئِمِ فى زَمانِنا ، وَ كَباقى الْأئِمّةِ الْمَسْتورینَ لِلْخَوْفِ وَ التّقِیّةِ . وَ یُحْتَمَلُ أنْ یَكونَ باقى الْأئِمّةِ عَلَیْهِمُ السّلامُ داخِلینَ فى الظّاهِرِ الْمَشْهورِ .

تا اینكه مى‏فرماید : وَ عَلَى الثّانى ، یَكونُ الْحافِظونَ وَ الْمودِعونَ ، الْأئِمّةَ عَلَیْهِمُ السّلامُ ؛ وَ عَلَى الْأوّلِ ، یُحْتَمَلُ أنْ یَكونَ الْمُرادُ شیعَتَهُمُ الْحافِظینَ لِأدْیانِهِمْ فى غَیْبَتِهِمْ (1) .

مرحوم مجلسىّ رضوان الله علیه مى‏فرماید : چون تا هنگامیكه نوع إنسان موجود است ، سلسله علم و عرفان منقطع نیست ، بلكه چاره‏اى نیست از اینكه در هر زمان براى حفظ دین یك إمام بوده باشد ؛ لذا در این روایت أمیرالمؤمنین علیه السّلام كلام خود را با گفتار دیگرش بطور استدراك و استثناء پیوند میدهد كه :

اللَهُمّ بَلَى ! ـ در نهج البلاغة ـ : لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجَجِهِ ـ و در «تحف العقول» بِحُجّتِهِ دارد ، و رُوَاةُ كِتَابِهِ را هم إضافه نموده است ـ لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَهِ وَ بَیّنَاتُهُ و رُوَاةُ كِتَابِهِ .

بعد مجلسى مى‏فرماید : إمام مشهور مثل : أمیرالمؤمنین علیه السّلام است ؛ و خائف مغمور مانند : حضرت قائم [ عَجّلَ اللَهُ تَعالَى فَرَجَهُ الشّریف‏] در زمان ما ، و نیز مانند باقى أئمّه كه آنها هم در زمان خودشان مستور بودند ، یا بجهت خوف یا تقیّه ، یا اینكه در زندان بوده و مبسوطُ الیَد نبودند . آنها هم جزء خائف مَغمُورند .

احتمال دیگر این است كه بگوئیم : بقیّه أئمّه طاهرین همه ظاهر مشهور هستند ؛ زیرا هر إمامى كه در این عالم حیات داشته است (خواه در زندان بوده یا در تقیّه بوده باشد) و با مردم إمكان ملاقات داشته ، ظاهر مشهور است . بنابراین ، خائِف مغمور اختصاص به حضرت قائِم پیدا مى‏كند .

پس اگر ظاهر مشهور اختصاص به أمیرالمؤمنین علیه السّلام داشته باشد و بقیّه أئمّه علیهم السّلام خائِف مغمور باشند ، آنوقت نگهدارنده دین در غیاب آنان ، شیعیانى بوده‏اند كه از طرف اینها به حوائج مردم رسیدگى مى‏كرده‏اند . و أمّا اگر ظاهر مشهور ، همه أئمّه در مقابل إمام زمان باشند ، در اینصورت پاسداران و حافظان دین ، خود آنان بوده‏اند ، نه شیعیان آنها .

در این عبارتِ مرحوم مجلسى كه مى‏فرماید : وَ الْإمامُ الظّاهِرُ الْمَشْهورُ كَأَمیرِالْمُؤْمِنین ، دو احتمال وجود دارد :

احتمال أوّل اینكه : از باب مثال ، أمیرالمؤمنین علیه السّلام را ذكر نموده است ؛ كما اینكه اینطور هم مى‏توانست بگوید : مثل أمیرالمؤمنین صلوات الله علیه و بحرالعلوم و سیّد ابن طاووس و أمثال اینها . و نیز اینكه مى‏گوید : وَالْخآئِفُ الْمَغْمورُ كَالْقآئِم ، از باب مثال است ؛ كه در اینصورت حرفى نیست .

احتمال دوّم اینكه : از باب اختصاص است و میخواهد بفرماید كه : إمامِ مشهور ، مختصّ به أمیرالمؤمنین علیه السّلام است ، و خائِف مغمور ، اختصاص به حضرت قائم علیه السّلام دارد . این حرف محلّ إشكال است . بله، در این كه إمام ظاهرِ مشهور مختصّ به أمیرالمؤمنین علیه السّلام است حرفى نیست ؛ ولى كلام در این است كه : ما در این روایت ، لفظ إمام نداریم ؛ بلكه حضرت مى‏فرماید : اللَهُمّ بَلَى لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ . آنچه كه در این روایت است لفظ : قَآئِمٍ لِلّهِ است و «قَآئِمٍ لِلّهِ» إطلاق دارد و شامل أئمّه و بقیّه علماى عاملین كه علماى ربّانى هستند مى‏شود ؛ و هیچ دلیلى براى اختصاص این روایت به أئمّه عَلَیهمُ السّلام ، كه داراى مقام عصمتند در دست نیست .

أقُول : در لزومِ بقاى علم و عرفان در نوع إنسان هیچ جاى شكّى نیست ؛ و لزوم إمامى هم كه حافظ دین باشد در هر زمان ، ممّا لا إشكالَ فیه است ؛ كلام در این است كه سیاق این خبر آیا بر این دلالت مى‏كند كه وجود إمام معصوم بخصوص ، در هر زمانى لازم است ؟ و حضرت میخواهند این معنى را برسانند ؟

یا اینكه میخواهند این را بفهمانند كه در هر زمانى وجود طائفه‏اى از علماى ربّانیّین و مِنْهُمْ : ـ بَلْ وَ عَلَى فَوْقِهِمُ ـ الْإمامُ فى كُلّ حینٍ ، لازم است ؟ روایت سیّد رضىّ و دیگران از كمیل ، بر چه دلالت مى‏كند ؟!

جاى سخن نیست كه باید در هر زمانى إمام معصوم باشد ؛ أمّا آیا این خبر ناظر به خصوص إمام معصوم است یا إطلاق دارد ؟

صحبت ما در اینجا ، این است كه : در این خبر ، لفظ «إمام» و ما شابَهَهُ وجود ندارد تا اختصاص به إمام معصوم داده شود . وَ إنّما فیهِ : لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجّةٍ ؛ إمّا ظَاهِرًا مَشْهُورًا ، أَوْ خَآئِفًا مَغْمُورًا ؛ و اینها عناوین كلّیّه‏اى است كه در هر زمانى منطبق میشود بر جمعى از علماى ربّانیّین ، كه حافظ بیّنات و حُجَجِ إلهیّه بوده و أسرار و علوم إلهیّه را در أشباه و نُظَراء خود بودیعت باقى مى‏گذارند ؛ و حقایق و معارف را در دلهاى أمثالِ خود مى‏كارند . این عناوین كلّیّه ، به كلّیّت خود باقى است ؛ و البتّه معلوم است كه خودِ إمام أعْلَى مصداقٍ لِانطباقِ هذِهِ العَناوین است ، و در این حرفى نیست ؛ إلّا اینكه این عناوین اختصاص به إمام ندارد .

وَ مِمّا یُؤَیّدُ ذَلِكَ ، اینكه : این كلام حضرت ، بجهت تقسیم مردم است ، عَلَى اخْتِلافِ أصْنافِهِمْ وَ طَبَقاتِهِمْ إلَى ثَلاثَةِ طَوآئِف . حضرت تمام أصناف مردم را به سه طائفه قسمت مى‏كند : عَالِمٌ رَبّانِىّ ، مُتَعَلّمٌ عَلَى سَبِیلِ نَجَاةٍ ، وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ . و آنچه را كه در ذیل این تقسیم بیان مى‏كند ، تفسیر و شرح همین فِقره است . و إمام علیه السّلام ، خود نیز در این تقسیم داخل هستند ؛ و بنابراین خود إمام علیه السّلام از علماء ربّانیّین مى‏باشند . و این دلیل است بر این كه : قَآئِمٍ لِلّهِ بِحُجّةٍ ، مشهور یا مَغْمور ، از این تقسیم خارج نیست .

و اگر گفته شود كه : عالم ربّانىّ منحصر است در إمام معصوم ؛ در جواب مى‏گوئیم كه : این مطلب نه از جهت لغت درست است و نه از جهت اعتبار .

أمّا از نظر لغت : زیرا دلیلى نیست كه عالم ربّانىّ منحصر در معصوم باشد . مجلسى خود در این باره بنقل كلام بعضى از أئمّه لغت و أدب پرداخته ، مى‏فرماید :

الرّبّانِىّ : مَنْسوبٌ إلَى الرّبّ ، بِزِیادَةِ الْألِفِ وَ النّونِ عَلَى خِلافِ الْقِیاسِ ، كَالرّقَبانىّ .

قالَ الْجَوْهَرىّ : الرّبّانِىّ : الْمُتَأَلّهُ الْعارِفُ بِاللَهِ تَعالَى . وَ كَذا قالَ الْفیروزآبادىّ .

وَ قالَ فى «الْكَشّافِ» : الرّبّانِىّ : هُوَ شَدیدُ التّمَسّكِ بِدینِ اللَهِ تَعالَى وَ طاعَتِهِ .

وَ قالَ فى «مَجْمَعِ الْبَیانِ» : هُوَ الّذى یَرُبّ أمْرَ النّاسِ بِتَدْبیرِهِ وَ إصْلاحِهِ إیّاهُ .

ربّانىّ ، منسوب به ربّ است و «یاء » مشدّده در آخرش ، یاء نسبت است. یعنى باید بگوئیم : رَبّىّ ؛ مُنتَهَى در اینجا یك ألف و نون بین «ربّ» و بین آن «یاء» نسبت إضافه نموده‏اند ؛ مثل : رَقَبَة ، كه باید بگوئیم : رَقَبِىّ ؛ ولى گفته مى‏شود رَقَبانىّ .

جوهرى و فیروزآبادى گفته‏اند : «رَبّانىّ ، شخصى است إلهىّ كه عارف به پروردگار متعال مى‏باشد.» و زمخشرىّ در «كشّاف» گفته‏است : «ربّانىّ ، آن كسى است كه زیاد به دین و طاعت خدا تمسّك میكند.» یعنى إلهىّ . عالم ربّانىّ : یعنى آن عالمى كه با ربّ سر و كار دارد . پس به كسى كه با پروردگار ربّ العالمین زیاد سر و كار دارد میگویند : عالم ربّانىّ . و ما در این اصطلاح مى‏گوئیم : إلهىّ .

در «مجمع البیان» گفته است : «ربّانىّ آن كسى است كه مردم را تربیت مى‏كند . (ربّ ، از مادّه تربیت است . و خدا را هم كه ربّ مى‏گویند ، بجهت این است كه یَرُبّ النّاسَ ؛ مردم را تربیت كرده ، پرورش میدهد.) ربّانىّ ، یعنى آن عالمى كه به درد مردم میرسد و آنها را به كمال خود دعوت مى‏نماید و تربیت مى‏كند» .

و این معانى ، انحصار در إمام معصوم ندارد كه بدین جهت بگوئیم : عالم ربّانىّ إمام معصوم است و بس ! آرى إمام علیه السّلام ربّانىّ ، و عالم ربّانى است ، و در درجه أعلاى آن ؛ و لیكن سخن ما در انحصار است . لغت ، عالم ربّانى را در معصوم منحصر نمیكند . این از نظر لغت .

و أمّا از جهت اعتبار : آیا ما غیر از أئمّه معصومین علیهم السّلام ، عالم ربّانى نداشته‏ایم ؟! سیّد ابن طاووس ، یا بحرالعلوم رضوان الله علیهما ، اینها عالم ربّانى نبوده متعلّم بوده‏اند ؟! آیا ما مى‏توانیم بگوئیم : از زمان معصومین تا بحال حتّى یك عالم ربّانىّ در إسلام نیامده ، و هر چه آمده‏اند متعلّم بوده‏اند ؟! سائر مردم كه هَمَجٌ رَعَاع هستند و حضرت تمامى آنها را داخل در هَمَجٌ رَعَاع نموده است ! پس آیا آن أفراد معدودى كه در باره آنها فرمود : كَمْ ذَا و أَیْنَ أُولَئِكَ ؟ كه در نهایت قلّت مى‏باشند ، در هر زمانى یكى دو سه نفر در گوشه و كنار عالم إسلام عالِم ربّانىّ كه به مقام كمال إنسانیّت رسیده ، و از تعلّم گذشته و به آبشخوار ولایت دسترسى پیدا كرده‏اند ، نبوده‏اند ؟!

صاحب «روضاتُ الجنّات» از بوعلىّ صاحب «مُنتهَى المَقال» كه از معاصرین مرحوم سیّد بحرالعلوم بوده است ، نقل مى‏كند كه در باره سیّد رضوان الله علیه چنین مى‏نویسد : «سَیّد سَنَد و ركن معتمَد ، مولاى ما سیّد مهدىّ ، فرزند سیّد مرتَضى ، فرزند سیّد محمّد حسنىّ حسینىّ طباطبائىّ نجفىّ ـ كه خداوند طولانى كند عمر او را ، و پیوسته گرداند عُلوّ منزلت و بركت و نعمتهاى مُتَرشّحه از وجود او را ـ پیشوا و إمامى است كه روزگار نتوانسته است مانند او را بجهان بسپارد ؛ سلطان عظیمُ الهِمّه و بلندپروازى است كه مادرِ دهر ، سالیان دراز از زائیدن همانند او عقیم بوده است ؛ بزرگِ علماى أعلام و مولاى فضلاى إسلام ، علّامه دهر و زمانِ خود ، و یگانه عصر و أوانِ خود بوده است .

اگر در بحث معقول زبان گشاید ، تو گوئى شیخ الرّئیس است ! بقراط و أرسطو و أفلاطون كیست ؟! و اگر در منقول بحث كند ، تو گوئى این علّامه محقّقِ در فروع و اُصول است ! و در فنّ كلام با كسى مناظره نكرده است ، مگر اینكه تو گوئى سوگند به خدا این عَلَمُ الهُدَى است ! و اگر گوش فرا دهى به آنچه در هنگام تفسیر قرآن كریم به زبان آرد ، فراموش مى‏كنى آنچه در ذهن دارى ، و چنین مى‏پندارى كه گویا این همان كسى است كه خداوند قرآن را بر او فرستاده است ! (میدانید چه مى‏گوید ؟ میگوید : وقتى كه تفسیر قرآن مى‏كند ، تو فراموش میكنى كه قرآن بر پیغمبر فرود آمده است ؛ بلكه خیال میكنى كه أصلاً قرآن بر او نازل شده است!) خانه مَیمون و مبارك او در این زمان فعلاً محلّ فرود آمدن و بارانداز علماى أعلام ، و مَلْجأ و مَفزَع اُستادان فنون ، از فضلاى عظام است .

بحرالعلوم بعد از اُستاد علّامه وحید ، دامَ عَلاهُما ، پیشوا و سالار پیشوایان عراق ، و بزرگ و سرپرست فضلاء بطور إطلاق است . علماى عراق همگى به سوى او رو آورده و او را ملجأ خود قرار داده‏اند . و عُظماى از عُلماء أعلام از او أخذ علوم مى‏كنند .

بحرالعلوم همانند كعبه‏اى براى عراق است ، كه براى استفاده از صحبتش طىّ مراحل و قطع منازل مى‏نمایند . اقیانوس موّاجى است كه كرانه‏اى براى آن یافت نمیشود . بعلاوه كرامات باهره و آثار و آیات ظاهره‏اى كه از او به ظهور پیوسته است ، بر كسى پوشیده نیست» (2) .

این مطالب را بوعلىّ كه معاصر بحرالعلوم بوده‏است در «منتهى المقال» به نقل صاحب «روضات» ذكر میكند . حال آیا جا دارد كه ما بگوئیم : این مرد هنوز به كمال نرسیده است ؟! پس إسلام براى چه آمده است ؟! آیا درست است كه بگوئیم : إسلام آمده است براى اینكه همه را هَمَجٌ رَعَاعٌ تربیت كند ؟! یا بگوئیم : همه أفرادى كه مُتَعَلّمٌ عَلَى سَبِیلِ نَجَاةٍ هستند ، باید ناقص بمیرند ؟!

ما در اینجا به مجلسى رَحمةُ اللَه علیهِ رَحمةً واسعَه ـ با اینكه ایشان جدّ خود ماست ـ اعتراض داریم ؛ زیرا إنسان نباید در عبارات از آنچه مَمْشاى خود أئمّه علیهم السّلام بوده است تجاوز كند . شما اگر بخواهید در مسأله‏اى مبالغه كنید و بواسطه آن مبالغه یك ستون دین را بشكنید ، قطعاً این كار مورد إمضاى أمیرالمؤمنین و أئمّه علیهم السّلام نیست .

درست است كه إمام در رأس همه موجودات است . این بجاى خود محفوظ ؛ أمّا سخن در این است كه : این روایت چه چیز را میخواهد بیان كند ؟ شما چرا این روایت را از إطلاق مى‏اندازید و آن را مقیّد مى‏كنید ؟!

البتّه عرض كردم كه این احتمال هم هست كه «كَأَمیرِالْمُؤْمِنین» یا «كَالْقآئِمِ فى زَمانِنا» بعنوان تشبیه باشد . و لیكن این احتمال بعید است . و قوّت این احتمال (كه از باب اختصاص باشد نه تمثیل) بیشتر است . پس كلام مرحوم مجلسى تمام نیست ؛ و روایت إطلاق دارد و میرساند كه : علماى بالله و بأمرالله ـ در هر زمان و مكان ـ كه داراى این خصوصیّات هستند ، آنها داراى مقام خلیفةُ اللَهى و ولایت مى‏باشند .

و معلوم است : در هر زمانى عدّه‏اى از فقهاى عدول و پاكیزه هستند كه دین پروردگار را تأیید مى‏كنند ، و نَهْجِ قَویمِ إلهىّ را تَشْیِید مى‏نمایند ، و تحریف غَالِین و بِدَعِ ضَالّین را از شریعت دور مى‏سازند . رَبّانىّ ، بهر یك از این معانى كه ذكر كردیم ، بر آنها صادق است . زیرا دلهاى آنها مُعَلّق است به أسرار إلهیّه ؛ و آنها علماى ربّانىّ و متمسّك به دین خدا و مُرَبّى اُمور مردم هستند ؛ بِتَدبیرِهِمْ وَ إصْلاحِهِمْ إیّاهُمْ .

و علاوه ، در این خبر شریف آمده است : یَحْفَظُ اللَهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیّنَاتِهِ حَتّى یُوْدِعُوهَا نُظَرَآءَهُمْ وَ یَزْرَعُوهَا فِى قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ .

آیا إمام ، آن أسرار إلهىّ را بودیعت در دلِ أفرادى نظیر خود مى‏گذارد ؟! نه ، بلكه حُجَجِ إلهیّه و علماى ربّانىّ ، این أسرار و حُجَجِ إلهیّه را در میان دلهاى أمثال خود مى‏گذارند ، و در دلهاى نُظَراء و أمثال خود مى‏كارند . إمام معصوم در میان اُمّت شبیه و نظیر ندارد ، تا اینكه بگوئیم : آن حُجَج و بیّنات را در قلوب نُظراء و أمثال خود مى‏كارد ؛ یا اینكه بودیعت مى‏گذارد ! پس معلوم میشود : مراد از نُظَراء و أشباه ، جماعتى از علماء ربّانیّینِ عاملین هستند كه به تدریس و تَدَرّس و تعلیم و تعلّم مشغول بوده ؛ در مكتب علماء ربّانیّین و در تحت رعایت آنها و حفظ و كِلائَتِ آنها ، در دو مرحله علم و عمل ، از نردبان ترقّى به أقْصَى مَدارج كمال صعود نموده‏اند ؛ وَ بَلَغوا مِنْ مَدارِجِ الْیَقینِ وَ التّفْویضِ وَ التّسْلیمِ أعْلَى مَعارِجِه . و اینها ، همان نُظَراء و أمثال علماء رَبّانیّین (كه زارِعین و موُدِعینند) مى‏باشند . و همانند أساتید و علمائى كه اینها را تدریس و تربیت كرده و پرورش داده‏اند ، تا اینكه آنها را به معارف إلهیّه و به مقام ولایت رسانده‏اند ، شده‏اند .

ولیكن إمام معصوم شبیه و نظیر ندارد . إمام معصوم مقامش از اینها أعلى و أجَلّ است . پس مقصود از علماء ربّانىّ كه در این روایت بیان شده است همین كسانى هستند كه بر مسند تعلیم نشسته‏اند و زمام هدایت مردم را بدست گرفته و مردم را به سوى مصالحشان سوق مى‏دهند . زیرا آنان زمامدار مصلحت واقعیّه مردم هستند . و بیّنات و حُجَجِ خدا را در روى زمین حفظ مى‏كنند . وَ هَكَذا كُلّ خَلَفٍ عَنْ سَلَف ، دسته‏اى مى‏آیند و دسته‏اى دیگر مى‏روند ؛ سَلَف از بین مى‏رود و خَلَف به جاى او مى‏نشیند .

و نیز مؤیّد دیگر بر این مطلب ، این است كه : در «تحف العقول» آمده است : لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَهِ وَ بَیّنَاتُهُ وَ رُوَاةُ كِتَابِهِ . رُواةُ الْكِتاب ، چه كسانى هستند ؟ آیا میشود گفت : رُواةُ الْكِتاب ، خود أئمّه هستند ؟ بله ، در : حُجَجُ اللَهِ وَ بَیّنَاتُهُ ، مى‏توان گفت كه : درجه أعلاى آن ، از آنِ إمام است . أمّا إمام كه راوى كتاب نیست . زیرا معلوم است كه مقصود از : رُواةُ الْكتاب ، همین علماء مشتغلینى هستند كه به تربیت ربانیّین ـ در هر زمان و مكان ـ تربیت مى‏شوند . و اینها راوى كتاب خدا و سنّت رسول خدا هستند .

و این روایت ، صریح است در ولایت علماء فقهاء . یعنى هم باید عالم باشند ، و هم به درجه أعلاى از فقه رسیده باشند . چون حضرت ، ولایت را در اینها حَصْر مى‏كند بِقَوْلِهِ : أُولَئِكَ أُمَنَآءُ اللَهِ فِى خَلْقِهِ ، وَ خُلَفَآؤُهُ فِى أَرْضِهِ ، وَ سُرُجُهُ فِى بِلاَدِهِ ، وَ الدّعَاةُ إلَى دِینِهِ .

عنوان : أُمَناء ، خُلَفاء ، سُرُج ، دُعَاة ، «أمینان پروردگار ، جانشینان خدا در روى زمین ، چراغهاى درخشان هدایت ، داعیان به سوى تربیت و سعادت مردم» مستلزم ولایت و خلافت إلهیّه در جمیع شُؤُون عبادیّه و اجتماعیّه و سیاسیّه است از : إفْتاء و قَضاء و حكومت ، بِمَراحِلِها و أنْواعِها .

وَ لَعَمْرى ! این روایت عالیه غالیه (كه مجلسى در باره آن تصریح كرده است كه آن : كَثیرَةُ الْجَدْوَى مى‏باشد ، و سزاوار است كه طلّاب و أهل علم ، هر روز آنرا مطالعه نموده ، به نظر اعتبار و یقین ، به آن نگاه نمایند) مِنْ أدَلّ الرّوایاتِ الْوارِدَةِ عَلَى وِلایَةِ الْفَقیهِ الْعادِلِ الْجامِعِ لِلشّرآئِط است . ولیكن ما نمیدانیم به چه جهت أعلام و بزرگان ، در كتاب قَضاء و حكومت ، این روایت را از أدلّه ولایت فقیه نگرفته‏اند ! شیخ أنصارى در «مكاسب» نیاورده است ؛ نراقى در «مستند» و در «عوآئِدُ الْأیّام» ذكر نكرده و از جمله أدلّه ولایت نشمرده است ؛ با اینكه : مِنْ أدَلّها وَ أصْرَحِها وَ أقْواها سَنَدًا وَ مَتْنًا میباشد .

حال اگر در اینجا كسى إشكال كند كه : در این روایت بعضى از آثار و خواصّ ذكر شده است ، مثل اینكه حضرت فرموده است : هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ . یا اینكه مى‏فرماید : وَ صَحِبُوا الدّنْیَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلّقَةٌ بِالْمَحَلّ الْأَعْلَى . و چون این معانى ، بسیار عالى و راقى و بالا و والا مى‏باشد ، با أفرادى كه أهل تعلیم و تَعلّم و تدریس و تدَرّس و مباحَثه مى‏باشند ، مناسبت ندارد ؛ بلكه باید این روایت را بر جماعتى از أهل یقین كه به دنبال سیر و سلوك و ریاضت‏هاى شرعیّه و تهذیب نفس و عرفان و أسرار إلهیّه رفته‏اند ، حمل نمود ؛ زیرا این صفات در باره آنان صادق است .

در پاسخ مى‏گوئیم : این توجیه ، أبداً صحیح نمى‏باشد . زیرا كه حضرت در این روایت ، خلافت و جانشینى خدا را در روى زمین و دعوت به دین او را ، منحصر در این أفراد مى‏داند و مى‏گوید : فقط آن كسانى مى‏توانند مردم را به دینِ خدا دعوت كنند ، و خلیفه پروردگار در روى زمین باشند ، كه داراى این صفات باشند و بس ! و آن چهار طائفه را جدا نموده كنار زدند . اینها هستند كه دُعاةِ دین خدا ، و خلیفه پروردگار هستند در روى زمین . پس ما نمى‏توانیم این روایت را نسبت به أفرادى كه آنها از تدریس و تدرّس خارج ، و به كارهاى اختصاصى و ریاضت هاى شخصىّ و به سیر و سلوك مشغول باشند ، حمل نمائیم . و مَناصى نیست از اینكه داعى ربّانىّ و خلیفه إلهیّه ، علماء و فقهائى باشند كه به تعلیم و تعلّم و تدریس و تدرّس مشغول ؛ و در عقل ، وافى و كافى ؛ و در سیاست و مردم‏دارى و أوضاع زمان ، خبیر و بصیر ؛ و در عین حال متّصف به همین صفاتى باشند كه در اینجا حضرت بیان مى‏فرماید ؛ وَ إلاّ لایَكونُ خَلیفَةَ اللَه . فاقد این صفات ، خلیفه خدا و داعى به سوى خدا نیست . بلكه غاصب این منصب عظیم بوده ، و از زُمره عباد صالحین ، مطرود و از جمله أولیاى مقرّبین نخواهد بود .

فقیهى كه منصوب از قِبَل إمام ، و صاحب ولایت كلّیّه إلهیّه و قائم به اُمور و حاكم بر نفوس و أعراض و أموال ، و مربّى بشر است نیابةً عَنِ الإمام ، حتماً باید داراى این صفات باشد .

كما اینكه أخبار كثیره مُستَفیضه و مُتَواتره وارد شده است به تقارن علم و عمل . و بهر مقدارى كه إنسان عامل باشد ، به همان مقدار عالم بوده و از علمش إمضاء شده است . و به آن مقدار كه عامل نیست ، عالم هم نیست ؛ بلكه خیال است . نهى أكید وارد شده است كه كسى غیر از عالم ربّانىّ كه خارج از إطاعت هواى خود و مطیع أمر مولَى است ، اُمور عامّه ، از قضاء و حكومت و مرجعیّت را تصدّى نماید . و روایات بسیار زیادى داریم كه همه آنها ناظر به این معنى است . أفرادى كه اُمور مردم را تصدّى میكنند ، باید أمین پروردگار باشند ، در دو مرحله علم و عمل ؛ و به درجه أعلاى از تقوى رسیده و داراى أسرار و حُجَج إلهیّه باشند . این أفراد هستند كه : هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ ، بر آنها منطبق است ؛ وَ صَحِبُوا الدّنْیَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلّقَةٌ بِالْمَلاَِ الْأَعْلَى یا بِالْمَحَلّ الْأَعْلَى بر آنان انطباق دارد .

اللَهُمّ صَلّ عَلَى مُحَمّدٍ وَ ءَالِ مُحَمّد

پى‏نوشتها:

1) بحار الأنوار» طبع كمپانى ، ج 1 ، ص 61 ؛ و طبع حروفى آخوندى ، ج 1 ، صفحه 193 ، حدیث 7

2) روضات الجنّات» طبع سنگى ، ج 2 ، ص 138 ؛ و از طبع حروفى ، ج 7 ، ص

نویسندگان

لینکستان

نظرسنجی

    نظرتان در مورد وبلاگ چیست؟




آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :